معرفی کتاب

معرفی کتاب
اگر به هر یک از ژانرها و موضوعات مختلف کتاب علاقهمند هستید و مایلید جدیدترین کتابهای منتشر شده و یا حتی کتابهای قدیمی خواندنی را به شما معرفی کنیم، ما اینجا هستیم تا انواع کتاب ارزنده و خواندنی را به شما معرفی و پیشنهاد دهیم.
من پوریا نجفی شیوا سالها است که در زمینههای مختلف، کتاب میخوانم و هر کتابی با هر ژانری به نوعی برای من آموزنده و دارای نکات جدیدی بوده است.
برخی افراد صرفا به یک نوع از کتاب با ژانر خاص آن علاقه مند هستند اما من در هر کتاب با هر موضوعی نکات جدید و نویی را یاد گرفتهام. پس در این بخش سعی میکنم در هر موضوعی کتاب به شما معرفی کنم.
امیدوارم بتوانم تجربه کتاب خوانی خود را تا حدود موثری با شما همراهان عزیزم در مجله مگ مد لایف به اشتراک بگذارم.
در ادامه کتاب های پیشنهادی تیم مجله مگ مد لایف را همراه با توضیح مختصری درباره هر کدام از آنها مشاهده خواهید کرد.

معرفی کتاب آنک نام گل

اگر به کتابهایی به ژانر جنابی و راز آلود و به نوعی معمایی علاقهمند باشید، کتاب آنک نام گل میتواند گزینه مناسبی برای شما باشد.
کتاب آنک نام گل در تاریخهای گذشته و دور دراز دنیای مسحیت رخ داده است که یک راهب نوآموز به همراه استاد راهنمای خود سفری به یک صومعه و کلیسای مسیحی آغاز میکند تا درباره آن محل اسرارآمیز که از قضا محل بزرگی از کتابخوانه بزرگ آن دوران بوده است، اطلاعاتی به دست آورند.
در این کلیسا قتلهایی اتفاق میافتد که این دانش آموز و استاد زبردست خود مامور رسیدگی به این مشکل میشوند.
به طور کلی شاید ابتدای این کتاب آن چنان جذاب و خواندنی نباشد، اما در ادامه روند داستان شما را هر چه بیشتر مجذوب خواهد کرد.
آنک نام گل به قلم اومبرتو اکو و ترجمه رضا علیزاده در کتاب فروشیهای معتبر قابل خریداری است.
معرفی کتاب تئوری انتخاب

شاید تا الان از خودتون پرسیده باشید که سرنوشت زندگی من چیست؟ آیا انسان واقعا آزاد هست و سرنوشتش در دستان خودش است؟
جوابی که به این پرسش میدهید نشان دهنده دیدگاه شما است و آینده در گرو همین دیدگاه است.
(choice theory) کتاب تئوری انتخاب
یک کتاب بسیار عالی برای رشد و توسعه فردی از ویلیام گلسر هست که معتقد است ریشه بسیاری از رفتارهای ما در انتخاب هایی است که داریم و انسان اگر بخواهد میتواند انتخاب کند و تاثیرات محیط بیرونی را کاهش دهد.
دکتر ویلیام گلسر در کتاب خود روش روانشناسی جدیدی را ارائه میدهد که کمک میکند ارتباطات بهتری با دیگران برقرار کنید چون وی معتقد است شما با انگیزههای درونی تحریک میشوید، نه انگیزههای بیرونی و به ما یاد میدهد باید مرکز کنترل درونی خودمان را تقویت کنیم تا بتوانیم خیلی راحتتر با مسایل مختلفی که با آنها رو به رو میشویم کنار بیاییم.
تاکید دکتر گلسر بر این است که تا حد امکان ما بجای تغییر دادن دیگران روی خودمان کار کنیم.
پنج نیاز اساسی انسان بر اساس تئوری انتخاب
- 1.نیاز به بقا
- 2.نیاز به عشق و احساس تعلق و معنویت
- 3.نیاز به قدرت (موفقیت، ارزشمندی شخصی، شهرت)
- 4.نیاز به آزادی و خودمختاری
- 5.نیاز به تفریح
که اگر بخواهید رضایت و خشنودی را تجربه کنید باید به گونهای برنامه ریزی کنید که این نیازها را به صورت متعادل برآورده کنید. تعادل در ارضای نیازها یکی از مهمترین خصوصیات انسانهای موفق است که از نظر ویلیام گلسر شادکامی و رضایت از زندگی محصول “فعالیتهای موثر” و “روابط با کیفیت با اطرافیان” است.
دکتر گلسر در کتاب تئوری انتخاب انسان را موجودی آزاد معرفی میکند و میگوید سرنوشت هر انسانی به دست خودش است و انتخابهای ما سرنوشت و زندگی مارا شکل خواهد داد.
معرفی کتاب چگونه با هر کس صحبت کنیم؟

در کتاب چگونه با هر کس صحبت کنیم؟ حدود ۹۰ نکته برای ارتباط موثر با افراد مختلف چه در زمینه کاری و چه عاطفی گنجانده شدهاند.
در این کتاب برخی تکنیک وجود دارد تا به شما کمک کند چگونه سر صحبت و ارتباط را با افراد مختلف باز کنید و بتوانید در ادامه با آنها گفتگوی موثرتری داشته باشید.
به نظر بنده نمیتوان این کتاب را یک اثر بزرگ نامید ولی همان طور که گفتم شاید در هر کتابی فقط یک نکته وجود داشته باشد که شما را در جهت بهبود زندگی خود یاری کند.
پس کتاب چگونه با دیگران صحبت کنیم را با در نظر گرفتن این نکته به شما پیشنهاد میدهم.
کتاب چگونه با دیگران صحبت کنیم به قلم لیل لوندز و ترجمه اسما کریمی مقدم آرانی در کتاب فروشیها قابل خریداری است.
معرفی کتاب مرد مرد

کتاب مرد مرد یک کتاب فوق العاده زیبا است که روایتی است از داستان زندگی یک مرد( مذکر) از کودکی تا دوران بزرگسالی و چالشهایی که هر مردی ممکن است با آن رو در رو شود.
در این کتاب علاوه بر نقل یک داستان اساطیری کهن درباره مرد، نظرات روانشناختی نویسنده درباره نظر و دیدگاه جامعه درباره مردان مورد بررسی قرار گرفته است.
داستان شیر مرد در کتاب مرد مرد:
واقعه عجیبی در جنگل نزدیک قصر پادشاه در حال رخ دادن بود. وقتی شکارچیان به آن منطقه میرفتند، ناپدید میشدند و دیگر باز نمیگشتند. بعد از مدتی مردم در مییابند که چیز عجیبی در آن منطقه هست و دیگر کسی به آنجا نمی رود.
یک روز شکارچی غریبه ای به قصر پادشاه میآید. میپرسد آیا کاری از دست من ساخته است؟ پادشاه میگوید میتوانم راجع به جنگل به تو بگویم اما منطقه خطرناکی است. مردم به آنجا میروند و دیگر باز نمیگردند. مرد جوان در پاسخ میگوید: این درست از قماش کارهایی است که من دوست دارم.
به هر حال مرد جوان به همراه سگش راهی جنگل میشود. آنها مدتها در جنگل پرسه میزنند تا به برکهای میرسند. ناگهان دستی از آب بیرون میآید و سگ را میقاپد.
مرد جوان بی آنکه خود را ببازد میگوید پس این خودش است.
سطل به سطل شروع به خالی کردن برکه میکند، بلاخره آب برکه را خالی و در کف آن مردی خوابیده و ژولیده را پیدا و به قصر پادشاه میبرد و زندانی میکند
پادشاه او را در قفس آهنی حبس و در حیاط قصر آویزان میکند و کلید قفل را به ملکه میدهد…
روزی از روزها هنگامی که پسر پادشاه در صحن قصر مشغول بازی با توپ طلایی اش بود، ناگهان توپش داخل قفس مرد افتاد.
اگر پسر توپش را میخواست باید به قفس نزدیک و آن را درخواست میکرد، اما این کار ترسناک و دشوار بود.
بیشتر مردان دوست دارند آدم خوبی پیدا شود و توپ آنها را پس بیاورد. اما داستان به غیر این اشارت دارد.
معاملهای در کار است و مرد قبول میکند که توپ طلایی را پس دهد اگر پسر هم قول بدهد که در قفس را باز کند اما در روز اول پسر میترسد و فرار میکند.
در روز بعد دوباره پسر به کنار قفس میرود و همان جواب را از مرد دریافت میکند و در جواب میشنود که اگر هم میخواستم، نمیتوانستم چون نمیدانم کلید قفس کجاست.
مرد پاسخ میدهد که کلید زیر بالش مادرت است.
یکی از روزها پسرک کلید را دزدید، به طرف قفس رفت و مرد را آزاد کرد.
وقتی پسر در قفس را باز کرد مرد عزم بازگشت به جنگل را کرد. اما پسر دوباره شجاعانه ایستاد و با مرد به گفتگو نشست و گفت اگر پدر و مادرم به قصر برگردند و ببینند تو نیستی مرا تنبیه خواهند کرد. مرد در جواب میگوید: پسر تو عقلت کار میکند پس بهتر است با من بیایی
شاهزاده جوان همراه با مرد در حال رفتن به جنگل است. او باید دست کم در آغاز، با ترس از توحش، بی قاعدگی، ژولیدگی، احساساتش، بدنش، غرابزش و طبیعت بجنگد.
مرد به شاهزاده میگوید: تو هرگز دیگر پدر و مادرت را نخواهی دید، اما من گنج ها دارم، بیشتر از آنکه تصورش بکنی…
زمانی که پسر( شاهزاده) سفرش را آغاز میکند درست همان لحظهای است که مرد پسر را به شاگردی میپذیرد.
وقتی مرد بار دیگر به جنگل انبوهش می رسد پسر را از دوش خود بر زمین میگذارد و به او میگوید: تو دیگر هیچ گاه پدر و مادرت را نخواهی دید اما من تو را پیش خود نگاه خواهم داشت چرا که تو مرا آزاد کردی و اگر چیزهایی که به تو میگویم درست انجام دهی همه چیز به خوبی خواهد گذشت. من طلا و جواهرات بسیار دارم، بیشتر از هر کسی در دنیا.
مرد جای خوابی از خزه برای پسر درست میکند و سپیده دم او را به کنار چشمهای میبرد: این چشمه طلایی را که میبینی به زلالی اشک است و پر از نور، کنارش بشین و مواظب باش که هیچ چیزی در آن نیفتد. من هر روز عصر میآیم که ببینم آیا دستورهای من را اطاعت کردهای یا نه؟
پسرک لبه چشمه نشست. هرزگاهی یک ماهی طلایی یا یک مار طلایی را میدید که رد میشود و مواظب بود که چیزی در چشمه نیفتد. همان طور که نگهبانی میکرد انگشت زخمیاش آنقدر درد گرفت که بی اختیار آن را در آب فرو برد. به یاد حرف مرد افتاد و فوران دستش را از آب بیرون کشید، اما انگشت طلا شده بود. تا آنجا که میتوانست انگشتش را شست اما شستن فایدهای نداشت.
همان عصر مرد بازگشت و پرسید امروز اتفاقی برای چشمه افتاد؟
پسرک در حالی که انگشتش را در پشتش قایم کرده بود گفت نه اصلا هیچ اتفاقی نیفتاد.
آهان پس تو انگشتت.را در آب کردی، این بار را گذشت میکنم.
صبح روز بعد دوباره پسر لب چشمه نشست و مراقب آن بود، بعد از مدتی دستش را به داخل موهایش فرو برد. یک تار مو از سرش به داخل چشمه افتاد، فورا دستش را در چشمه کرد و مو را درآورد اما دیر شده بود و تار مو به طلا تبدیل شد. عصر که مرد به چشمه بازگشت میدانست چه اتفاقی افتاده و تاکید کرد این بار را نیز گذشت میکنم اما اگر برای بار سوم کوتاهی کنی دیگر در پیش من نخواهی ماند.
روز سوم پسرک با خود عهد بست که انگشتش هر چه قدر هم درد بگیرد، او نخواهد گذاشت حتی دستش تکان بخورد. زمان به سختی میگذشت و او شروع به خیره شدن صورتش در انعکاس آب شد. ناگهان گیسوان بلندش از روی پیشانی سرازیر و وارد آب شدند و همه موهایش تا آخرین تار به طلا تبدیل شدند و چنان میدرخشید که گویی خود آفتاب است. پسرک دستمالش را درآورد و به دور سرش بست تا مرد متوجه آن نشود ولی وقتی مرد به آنجا بازگشت از همه چیز اطلاع داشت. مرد گفت تو دیگر نمیتوانی اینجا بمانی. حالا برو به دنبال زندگی خودت آنجا معنی فقر را خواهی فهمید. به نظر من تو قلب پاکی داری به همین خاطر به تو هدیه ای میدهم. هر موقع به مشکلی برخوردی به کنار جنگل بیا و مرا صدا بزن. من قدرت های زیادی دارم و بیش از حد تصورت طلا و جواهر دارم. کمکت خواهم کرد…
مرد به شاهزاده در حال ترک چشمه گفت: تو حالا مقدار زیادی راجع به طلا میدانی، ولی از فقر هیچ اطلاعی نداری و در واقع به او گفت: تو راجع به بالا رفتن میدانی، اما درباره پایین آمدن کاملا بی اطلاع و خام هستی و داستان چنین میگوید: پسر پادشاه جنگل را ترک کرد و از راه و بیراهه رفت و رفت تا به شهر بزرگی رسید. در شهر به هر دری زد و به هر کوچه ای رفت ولی کار پیدا نکرد. پسر حرفه ای را که به او کمک کند بلد نبود. القصه رفت و رفت تا به قصر پادشاهی رسید. در زد و پناه خواست. آدم های داخل قصر نمیدانستند که او به درد چه کاری میخورد، ولی از پسرک خوششان آمده بود پس او را پیش خودشان نگه داشتند. بلاخره آشپز قصر او را به شاگردی پذیرفت و به او گفت که تو باید آب و هیزم بیاوری و خاکسترها را جمع کنی…
روزی از روزها از قضا هیچ کس در آشپزخانه نبود، آشپز از پسر خواست که غذای پادشاه را بر سر خوان شاهانه ببرد. پسرک که نمیخواست موهای طلا شدهاش معلوم شود، روسری خود را در حضور شاه از سر برنداشت. پادشاه غرید (( چنین گستاخیای هرگز در حضور من رخ نداده بود)) و بار دیگر فریاد کشید(( وقتی به حضور ما شرفیاب میشوی، باید سربندت را برداری))
پسر پاسخ داد: اعلیحضرت، نمیتوانم، چون زخمی بر سر دارم.
پادشاه آشپز را صدا زد و او را توبیخ کرد و از او پرسید که چرا چنین پسری را به خدمت گرفته است و دستور داد که پسرک را از کار برکنار و از قصر بیرون کند.
اما آشپز، دلش به حال پسر میسوزد و پسرک را با شاگرد باغبان عوض میکند. حالا شاهزاده باید در باغ درخت و بوته بکارد، آبیاری کند، با بیل و فوکا شخم بزند و از سرناچاری بگذارد که باد و باران و توفان هر آنچه میخواهند بر پا کنند…
روزی از روزهای تابستان، هوا آنقدر گرم شده بود که پسرک دستارش را از سر برمیدارد تا نسیم سر او را خنک کند. آفتاب به موهایش برمیخورد و محشری از نور برپا میشود، ستونی از نور از سر او به اتاق شاهدخت میرود، دختر پادشاه از جا میجهد تا ببیند چه شده، پسرک را در باغ میبیند و صدا میزند: آی پسر، یک دسته گل برای من بیار، پسر به سرعت سربندش را به سر میپیچد و مقداری گل وحشی میچیند و دسته گلی میسازد، همان طور که به طرف اتاق شاهدخت میرفت، باغبان از اوپرسید: چه میکنی؟ این گلهای معمولی را برای شاهدخت میبری؟ به سرعت برگرد و از زیباترین گلهای باغ برای او بچین، پسر در جواب میگوید: نه گلهای وحشی عطری دلپذیرتر دارند. پسرک وارد اتاق شاهدخت شد و شاهدخت گفت آن چیزی که بر سر داری بردار، این بی احترامی به من است. پسر در جواب گفت نمیتوانم. شاهدخت دستار از سر پسر میکشد و موهایش دور شانههایش میرزد و پسر پا به فرار میگذارد، شاهدخت بازویش را میگیرد و مشتی سکه طلا توی دستش میریزد، پسرک آنها را میگیرد اما برای آنها ارزشی قایل نمیشود و آنها را به باغبان میدهد.
روز بعد دوباره شاهدخت او را صدا زد و دسته گلی خواست اما باز هم پسرک اجازه نداد کلاهش را از سر بردارد و دوباره مشتی سکه طلا دریافت کرد و آن را بی اهمیت یافت.
روز سوم هم به همان منوال گذشت و این طور شد که شاهدخت و شاهزاده اندکی با هم آشنا شدند…
طولی نکشید که سراسر مملکت را جنگ فرا گرفت. پادشاه همه قوای خود را جمع کرد ولی مطمئن نبود که بتواند در برابر این دشمن ایستادگی کند. شاگرد باغبان گفت: من دیگر کاملا بزرگ شده ام و اگر اسبی به من بدهید به جنگ خواهم آمد. مردان به خنده گفتند البته اسبی برای تو خواهیم گذاشت. وقتی همه رفتند پسر به چاپارخانه رفت. اسب یک پایش لنگ بود و کج و کوله راه میرفت. لنگ لنگان راه جنگل را در پیش گرفت. وقتی به جنگل رسید سه بار فریاد زد و از جنگل صدا آمد که چه میخواهی؟ گفت یک اسب قوی که با آن به جنگ بروم. گفت: من به تو هم اسب و هم یاورانی برای کمک در جنگ خواهم داد.
زمانی که به آوردگاه نزدیک شدند بخش اعظم سپاهیان شاه کشته شده بودند و تا شکست کامل فاصله ای نمانده بود. پسر و سلحشوران آهن پوش آن شتابان بر دشمن یورش بردند و همچون گردبادی بر سر آنان فرود آمدند. دشمن پا به فرار گذاشت. اما پسر به تعقیب آنان پرداخت و تا آخرین فرد از دشمن را از پای درآورد.
آنگاه به جای رفتن به نزد پادشاه به جنگل بازگشت و دوباره صدا کرد. پرسید چه میخواهی؟ گفت اسب و مردانت را پس بگیر و اسب لنگ مرا پس بده. هر آنچه خواسته بود انجام شد و پسر بعد از آن به خانه بازگشت.
وقتی پادشاه به قصر رسید شاهدخت به دیدار او رفت و پیروزی را تبریک گفت. پادشاه گفت پیروزی از آن من نیست و افزود فرد پیروز کسی نبود جز رزم آوری ناشناس که سر رسیدند و ما را به پیروزی رسانیدند. شاهدخت پرسید این رزم آور غریبه که بود و پادشاه که نمیدانست اضافه کرد او بتاخت و دشمن را تعقیب کرد و این آخرین باری بود که او را دیدم. دختر به باغبان متوسل شد و از شاگردش جویا شد. باغبان گفت همین الان سوار بر اسب سه پای مفلوکش به خانه رسید. دهقانان به مسخره گفتند: ببینید کی آمده و بعد گفتند زیر درخت اقاقی خوابیده بودی مگر نه؟ پسر به آنها گفت من خوب جنگیدم. اگر آنجا نبودم معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد و همه از خنده غش کردند
داستان با پیروزی بر دشمنان پادشاه پایان یافت و می توان حدس زد که شاه و شاهدخت به هویت آن پهلوان که پادشاه را از شکست حتمی نجات داد دل مشغول شده بودند.
پادشاه به دخترش گفت: جشن عظیمی برپا خواهم کرد که سه شبانه روز به طول بینجامد و آن کس که سیب طلایی را پرتاب خواهد کرد تو خواهی بود. شاید که پهلوان اسرارآمیز خود را نشان دهد.
پس از آنکه کار جارچی ها به پایان رسید مرد جوان دوباره به کنار جنگل رفت و صدا زد. پرسید چه می خواهی؟ گفت می خواهم بتوانم آن سیب طلایی را که دختر پادشاه پرتاب خواهد کرد بگیرم
گفت مشکلی نیست آن سیب از همین لحظه عملا در دست های توست و اضافه کرد من برای تو تهیه بیشتری خواهم دید. یک اسب و سه رنگ زره برای جشن.
مرد جوان در زمان مقرر چهار نعل وارد میدان شد و در صف کنار شوالیه های دیگر ایستاد. هیچ کس هم او را نشناخت.
شاهدخت قدم پیش گذاشت و سیب طلایی را به سوی مردان پرتاب کرد و این او بود که سیب را گرفت و همان لحظه چهار نعل تاخت و از آنجا دور شد.
روز دوم زرهی سفید پوشید. این بار هم سیب به دست های او افتاد و این بار هم بی درنگ چهار نعل از آنجا دور شد.
پادشاه از این رفتار خشمگین شد و گفت این رفتار پذیرفتنی نیست او باید به طرف من می آمد و نامش را در پیشگاه من اعلام میکرد. پادشاه گفت اگر بار سوم هم گرفت و دور شد تعقیبش کنید و به او ضربه ای بزنید.
در سومین روز جشن مرد جوان زره ای سیاه به تن کرد. آن بعد از ظهر هم مرد جوان سیب را گرفت. اما این بار وقتی شروع به تاخت کرد مردان پادشاه به تعقیب او پرداختند و یکی از آنها آنقدر به او نزدیک شد که با نوک شمشیر زخمی به پای او وارد کرد.
اسب چنان خیز پرقدرتی بر داشت که کلاه خود از سر مرد جوان به عقب پرتاب شد و همه توانستند موهای او را ببینند ولی مرد جوان موفق به فرار شد. مردان پادشاه به قصر برگشتند و تمام آنچه را که اتفاق افتاده بود برای پادشاه بازگو کردند….
معرفی کتاب فردا و فردا و فردا

این کتاب یک رمان تقریبا عاشقانه است که داستان یک دختر و پسر سازنده بازیهای ویدیویی را از کودکی تا بزرگسالی نقل میکند.
در این کتاب عاشقانه به آشنایی دو خوره بازیهای ویدیوگیم در کودکی اشاره شده است که این دو جوان در بزرگسالی شرکت بازی سازی خود را راه اندازی میکنند و به موفقیت قابل توجهی میرسند.
داستان عاشقانه این دو فرد فراز و نشیب های خاص خود را دارد.
پس اگر به کتاب های عاشقانه و رمانگونه علاقهمند هستید این کتاب جدید، پیشنهاد ما به شما است.

معرفی کتاب سرزمین مامورهای مخفی
اگر به کتابهای تاریخی و همچنین سیاسی علاقمند هستید کتاب سرزمین مامورهای مخفی به نویسندگی آنا فاندر و ترجمه نرگس حسنلی یک کتاب خوب برای شما است.
آنا فاندر نویسنده و رمان نویس اهل استرالیا است که هم اکنون در آمریکا زندگی میکند. او درباره مردمی نگاشته است که در حکومت کمونیسم دیکتاتوری آلمان شرقی با سازمان اطلاعاتی و پلیس اشتازی همکاری میکردند.
در واقع اشتازی ارتشی داخلی بود که تحت نظارت دولت آلمان شرقی کار میکرد و وظیفهاش دانستن همه چیز راجع به همه کس و با استفاده از هر ابزاری که میخواست بود.
اگر علاقمند هستید تا درباره دیوار برلین و دیواری که آلمان شرقی و غربی را از هم جدا کرده بود و درباره نوع زندگی مردمان تحت ظلم آن حکومت اطلاع به دست بیاورید کتاب سرزمین مامورهای مخفی داستانهایی از پشت دیوار برلین را برای شما روایت میکند.
این نویسنده با مراجعه به مامورهای مخفی و کسانی که در سازمان اطلاعات آن حکومت فعالیت میکردند توانسته است داستانهای عجیب و غریبی از نوع حکمرانی آلمان شرقی به دست آورد.
کتاب سرزمین مامورهای مخفی از جمله کتابهایی است که واقعیتهای تاریخی و سیاسی را از زبان مردمان آن دوره به نسلهای بعدی منتقل کرده است.

معرفی کتاب قهرمان در تاریخ و اسطوره
کتاب قهرمان در تاریخ و اسطوره به روند داستانهای قهرمانی در طول تاریخ می پردازد.
در واقع نویسنده سعی کرده است تا با بررسی داستانهای قهرمانی ملل مختلف نشان دهد که داستانهای اسطوره ای از چه اجزا و روندی تشکیل شدهاند.
در این کتاب نظر اندیشمندان مربوط به قهرمان شناسی مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته است.

معرفی کتاب آیشمن در اورشلیم
اگر به کتابهای مربوط به دوران جنگ جهانی علاقه مند هستید کتاب آیشمن در اورشلیم یکی از کتابهایی است که بایستی مطالعه کنید.
افسران نازی در دوران جنگ جنایات بی شماری را انجام دادند که تنها برخی از آنها در دوران پس از سقوط هیتلر در دادگاههای بین المللی محاکمه شدند.
این کتاب به محاکمه آیشمن که یکی از فرماندهان نازیها بود پرداخته است.

معرفی کتاب چهار فصل در ژاپن
رمان ۴ فصل در ژاپن داستان یک مادربزرگ و نوه اش در یکی از شهرهای ژاپن است.
این رمان بر اساس یک کتاب ناشناخته شده ژاپنی نوشته شده است که آرامش و حس و حال بسیار زیبایی را به خواننده منتقل میکند.
کتاب چهار فصل در ژاپن به ارتباط پر فراز و نشیب یک مادربزرگ روستایی با نوه شهری خود میپردازد که در مقطعی این دو فرد که از قبل شناختی درباره هم نداشتند مجبور میشوند با هم زندگی کنند…

پیشنهاد و معرفی کتاب
همان طور که مشاهده کردید ما در این صفحه از مجله مگ مد لایف سعی خواهیم کرد تا انواع مختلفی از کتابها را مورد بررسی خود قرار داده و به مرور زمان آنها را به شما معرفی کنیم.
پس اگر به دنیای کتاب علاقهمند هستید و دنبال جایی برای پیشنهاد و معرفی کتاب میگردید این صفحه را در مرورگر خود بوکمارک و یا سیو کنید تا در طول زمان از کتابهای جدید معرفی شده به وسیله ما با خبر بمانید.
لطفا شما نیز در قسمت دیدگاه و نظرات کتابهای پیشنهادی و مورد علاقه خود را به ما و همراهان ما در این مجله معرفی کنید.

در اینجا میتوانید کتاب های مورد علاقه خود را به ما و خوانندگان مجله مگ مد لایف معرفی کنید
من کتاب سه شنبه ها با موری رو پیشنهاد میکنم
یکی از کتاب هایی هستش که به همه معرفی میکنم
کتاب ثروتمند ترین مرد بابل
کتاب تاریخ لباس
کتاب فردا و فردا و فردا
پیشنهاد من به شما است
کتاب های خوبی معرفی کردید
ممنون